حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

زندگی منی !!

زندگی یعنی همین امروز همین حالا یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا زندگی یعنی نگاه تو کوک کردن قلبم با صدای تو دل دادن به آهنگ دل پاکت   خداوندا سپاس به خاطر این همه خوشبختی ، به خاطر اینکه فرشته ی نازنینی چون حدیثه کوچولو بهم دادی باورم نمیشه تو همون نی نی کوچولوی منی که انتظارت را می کشیدم حالا داری بغلم میکنی ، تمام کارهام رو تکرار میکنی ، برام دلبری میکنی ، شیرین زبونی میکنی ، بوسم میکنی و میگی دوست دارم و به همه میگی این مامان منه.... عزیزم تو هم تمام زندگی منی..!! وقتی منو تو آغوشت میگیری دستاتو دور گردنم حلقه میکنی و محکم فشار میدی و یه بوس محکم میکنی و میگی مامان منه اونقدر...
23 مرداد 1393

دلم خیلی گرفته

  شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟ آن یکی می گوید: شاید این رفع بلاست!!!! دل من سخت شکست، هیچ کس هیچ نگفت، غصه ام را نشنید. از خودم می پرسم ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود؟؟!     سلام تنها بهونه ی زندگیم . عزیزم .   بیشتر وقتا میام و به وبلاگت سر می زنم ولی برات پست نمیزارم خیلی حال روحیم خوب نیست انشاالله بعدا برات جبران می کنم. فقط بهت بگم که ماه رمضون اومدیم اردکان و مثل پارسال خونه نناجی رو گرفتیم و مستقل هستیم. خیلی هم زبون در آوردی و حرفای شیرین شیرین میزنی. ...
2 مرداد 1393

حمام بی درد سر

  سلام زندگی مامانی   همین طور که تو پست قبلی بهت گفته بودم  دیگه تو حموم گریه نمیکنی.. یعنی از تاریخ سیزدهم خرداد نود و سه. تو این مدت همش قصه ها و داستانام در مورد حموم رفتن و حموم نرفتن بود. خودم دیگه خسته شده بودم از بس که تو حموم گریه می کردی. دلم برات کباب میشد تحمل گریه ها و التماست رو نداشتم. خداروشکر که گذشت. حتی اطرافیان هم همیشه از خوبی های حموم برات می گفتن. یه بار خونه خانوم مقدم که از کربلا برگشته بود به بچه ها صابون و شامپو کوچولو که از کربلا آورده بود میداد شما با خوشحالی زیاد گرفتی. خانوم مقدم بهت گفت این شامپو رو ببر تو حموم سرتو باهاش بشور تمیز و خوشگل ب...
2 تير 1393

آخ جون مهمونی

سلام بهونه ی زندگی من   قربون شیرین زبونیات برم عزیزم که میخوای دیگه همه چی رو تلفظ کنی.   خیلی به اطرافیانت علاقه نشون میدی و همه رو دوست داری.. عاشق مهمونی رفتن و مهمون دعوت کردن هستی.  روز چهارشنبه چهاردهم خرداد آقاجون و مادرجون (پدرشوهرم و مادرشوهرم) و خانواده ی عمه محبوبه (خواهرشوهرم) اومدن قم...  و شما دختر ناز مامان از چند روز قبل خوشحالی می کردی... وقتی بخوای قضیه ای رو تعریف کنی خیلی با شوق و ذوق و تکون خوردن زیاد و کلی آب و تاب میگی. مثلا میگفتی   بچا ، میان ، این جو جو ، بالا،  بازی ، هورااااا   یعنی بچه ها میان...
20 خرداد 1393

حجامت کردن!!!

سلام دختر نازم    از موقعی که به دنیا اومدی بابا گیر داده بود که ببریمت حجامت ولی من هر بار مانع میشدم. تا الان که دیگه تصمیمش جدی شده بود  روز پنجشنبه اول خرداد شما رو برد حجامت. ولی من نبودم وقتی   برگشتی خیلی  خوشحال بودی وگفتی مامانی پشتم اوف شده!!! ولی بعدش بابا تعریف کرد که موقع حجامت خیلی گریه کردی .   بمیرم الهی عزیزم  اشکاتو نبینم.   امیدوارم با این کار بدنت مقاوم تر بشه و اینقدر زود به زود مریض نشی. همش به پهلو می خوابی و موقع  تعویض پوشک خیلی اذیتم می کنی.   همش لباستو میزنی با...
4 خرداد 1393

دلم چی میخواد؟؟

  دیگه دلم نه پول میخواد نه آغوش نه مهمونی نه حتی آینده....   دلم .........     بچگیمو میخواد!!!   پاهای شنی دستای کاکائویی!   دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم زغالی بشه!   چایی رو با ده تا قند بخورم..   بستنی و پفک و لواشکو باهم بخورم!!   سرچیزای مسخره اینقدر بخندم بیفتم کف اتاق!   آدامس بچسبونم زیر میز کلاسا!   عیدیامو بریزم تو قلک   دلم میخواد بازم رو دیوار نقاشی کنم!   مورچه ها رو بکشم!   دلم میخواد وقتی گریه می کنم مادرم اشکامو پاک ک...
1 خرداد 1393